تبليغاتX
حـــــــریـــــــم عــــــشــــــق


حـــــــریـــــــم عــــــشــــــق


سلام خواننده ی گرانقدر؛

غزلی نه چندان تازه و نه آن قدر ها هم قدیمی، از چند ماه پیش است  گذاشته بودمش تا روز نوروز این جا بگذارم، اما سنگینی سکوت  آن روز هوای لب گشودن به من نداد:




دیروز روزِ وسوسه انگیزِ بوسه بود
شعرم شبیه شاخه ی گل ریزِ بوسه بود

عطر زلال سیب و هوای بهشت بود
لب انتظارِ طعمِ دل انگیزِ بوسه بود

دردِ هزارساله ام از یاد رفته بود
اندیشه ام به ذکرِ  تو لبریزِ بوسه بود

شاخِ گل و پیاله ی می روی میز نان
طرح عجیب بوسه سرِ میزِ بوسه بود

دیشب دوباره خواب تو از چشم من پرید
انگار دل دوباره سحرخیز بوسه بود



.

نوشته شده در 2012/4/5ساعت 11 قبل از ظهر توسط راحله یار|









از جواد یوسفی عزیز سپاسگزارم



     نزدیک تر بیا عطشم را زیاد کن
   حتا تحملی که ندارم به باد کن
   تنها مخاطب غزل تازه ام بمان

   من لب نمی زنم به لبت اعتماد کن!
       
۲۶ مارس ۲۰۱۲



,

نوشته شده در 2012/3/31ساعت 12 بعد از ظهر توسط راحله یار|


نوروز و بهار، پذیرفتار اوج زیبایی طبیعت و یاد آور پیوند انسان با طبیعت، تکراری یست زندگی بخش...

نو روز تان خجسته باد!


 ۲۰ مارس ۲۰۱۲

 


« بازیچهٔ کودکان کویم کردی»



ای عـشـق هـوای آبرویم کردی

آهـنگ دل بهانه جـویـم کـردی

گـم کردی مرا به چشم نابینایم

دنبال خودم به جست و جویم کردی

***

تا سنگ شدم تو های هویم کردی

آیـنـه دل و پـرنـده خویم کردی

یک قطره می از لبت تمنایم بود

یک چشمه ی باده در گلویم کردی

***

یـارانـه تبسمی به رویـم کردی

ابرانه هوای دشت و کویم کردی

خشکیده بودم شبیه خـار سر کوه

تو معجزه ای که نازبویم کردی


  فبرور ۲۰۱۲




نوشته شده در 2012/3/3ساعت 8 قبل از ظهر توسط راحله یار|


با درود؛

غزلی تازه:

 

    جوی شیر

 


تا نفس دارم به حرفم پافشاری می کنم
آب را در جویبار عشق جاری می کنم

با سرودِ رود می ریزم به دشتِ عاشقی
ریشه های آرزو را آبیاری می کنم

از صدای نارسای بی خودی هایم مرنج
شعرهایم را به یادت دستکاری می کنم

رونویسی می کنم آنچه که دارم در بساط
سینه را ویرایش دیدار داری می کنم

تا سری دارم، به سودای تو و سودای دل
با زبان شعر حافظ وار زاری می کنم
٭٭٭
عاشقی امشب هوای یار می بارد سرم
با تو امشب ای دل عیار! یاری می کنم

کوه را با پنجه های شعر از جا می کنم
پیش پای دوست جوی شیر جاری می کنم

اگُست ۲۰۱۱



نوشته شده در 2011/8/10ساعت 10 بعد از ظهر توسط راحله یار|

،

به پا خیزید ای یاران!



گلویم سخت پر درد و صدایم سخت دلگیر است

هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است

به چشمِ خویش دیدم پیکرِ الفت به پای دار

به پا خیزید ای یاران! نفیرِ بارشِ تیر است

بگو از من به جمع عشق بازان و خردمندان

زمانِ عشق بازی لحظه ی دیدار و تدبیر است

ندای عشق می آمد سحر در گوش دردآلود

علاجی زود باید زندگی با مرگ درگیر است

مرید عشق می باید که دادِ عشق بستاند

هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است



 
 
نوشته شده در 2011/7/2ساعت 5 بعد از ظهر توسط راحله یار|

 

 

 

غزل ( زندانی) و نقاشی  زیبایی از  شاعر گرانقدر و عزیز   محمد جلالی  م. سحر 

 با غزل ( مهتاب زندانی است) از من:

 


این غزل را پس از خواندن بیتی از خانم راحله یار نوشته ام که می گفت :ـ

دل تنهاي من در بـنـد عشقـي خو نمي گيرد
که لحن عـاشقـي درچنبر آداب زنـداني است

و پس به ایشان تقدیم می شود

........................................................

زنـــــدانـــــــی


مگر اندیشهء بیداری ام در خواب زندانی ست

که پیش ابرهایم قطره های آب زندانی ست؟

درختان هیزم پارینه ی فردا و پس فردا

نیاز رویش اندر دانه ی بی تاب زندانی ست

بر آن سیما ی زیبا ژرف تر بنگرکه در دستت

صفای روشن آئینه در سیماب زندانی ست

به هر مذهب شدم ، دیدم حقیقت را که با اوهام

چو تصویر ِ خداشان در حصار ِ قاب زندانی ست


نجات ِ پور ، از جور ِ پدر ، چون راز ِ تهمینه

به بازوبند ِ خون آلودهء سُهراب زندانی ست

گریز از نیستی ، در چنبر ِ بی رحمی و بیداد


به لطف ِ پاسخی در دعوت « دریاب !» زندانی ست

هنر بر خاک ِ ما محصور ِ بی آزرمی و پَستی ست

چو آن نیلوفر ِ زیبا که در مُرداب زندانی ست


فرا می خواندَت ــ این دست ِ آزادی ست ــ وصلش را

به دل گر خواستاری سوی او بشتاب ، زندانی ست !ـ

درین تاراج و دهشت ، کودکان ، چون پیچک ِ تاکند

که در آوند ِ رگها شان شراب ِ ناب زندانی ست

نگاه ِ آرزوی صبح زی رَه مانده است ، اما ؛

سحر در پرده ی شبهای بی مهتاب زندانی ست !ـ

م.سحر

پاریس ــ 22.4.2010

 

نقاشی : م.سحر

 

غزل مهتاب زندانی است از  راحله یار:



 مهتاب زندانی است
,

دلم ديگرگـواهي مـي دهـد مـهـتاب زنداني اسـت

سحردرچنگ شب افتاده درمرداب زنداني است

 

غـمي افــتـاده در کـوه و کـمـر دردامـن صـحـرا

ز وحشت کاروان اشک درخوناب زنداني است

 

نگـاه مهـربـان دوستـي سـرد وغـم اندود اســت

تـن گـرم مـحبــت دردل سـرداب زنـداني اسـت

 

بـه گـوش آواز مـرغان سـحـرهــرگـز نـمي آيـــد

دل شب زنده داران در طلسم خواب زنداني است

 

زچشــمــان درشــت آسـمـان اشکي نـمي ريــزد

سـپـاه سـرکـش بـاران دل بي تاب زنـداني اسـت

 

زمـان بـي خيالي، بـي صدايي، نـامـرادي هـاسـت

بـه زيـرخنـجر رستم تن سهراب زنـداني اسـت

 

دل تـنـهاي مـن در بـنـد عشقـي خـو نمي گـيـرد

کـه لـحـن عـاشقـي درچنبر آداب زنــداني است

 جنوری ۲۰۰۶

راحله یار

شهر کبلنز آلمان


 

نوشته شده در 2011/6/16ساعت 0 قبل از ظهر توسط راحله یار|



متهم کسیت منم؟


,

شعر!  دردا که سفر نامه ی من غمگین است

 ورنه سر تا به قدم بال و پرت رنگین است

 

گفته بودم غزلم! درد و بلایت به سرم

تا ابد ورد لبم زمزمه ی آمین است

 

خون رگ های من از گرمی تو می جوشد

بی سبب نیست لبت روی لبم آذین است

 

چهره افروخته ای، مثل دلم سوخته ای

 واژه ات پنجه ی باران زده ی شاهین است

 

 دیشب از کوره بدر گشته به دل خندیدم

که چرا لحن غزل های خوشم غمگین است؟

 

عشق خندید به من، گفت که شاعر نشوی

ورنه پرونده ی عاشق شدنت سنگین است

٭٭٭٭٭

گرچه از تلخی پرونده به جانم به سرت

حسرتی نیست رواداری دل شیرین است

 

فرصتی ده که شبی طعم لبت را بچشم

بین ما فاصله مانند مه و پروین  است

 

عاقبت وسوسه ی بوسه مرا خواهد کشت

متهم کسیت منم؟ یا دل بی تمکین است؟

اپریل ۲۰۱۱



نوشته شده در 2011/5/24ساعت 7 قبل از ظهر توسط راحله یار|


 


 

      نوروز و سال نو مبارک!

       ۳ حمل ۱۳۹۰ // ۲۳ مارس ۲۰۱۱

 

 



 

 

 

نوشته شده در 2011/3/23ساعت 11 قبل از ظهر توسط راحله یار|



 

خدای عشق قرار و مدار خواهد کرد

غمِ گذشته ی ما را شمار خواهد کرد

 

غمِ گذشته و امروز و شرمِ فردا را

به دوشِ «غیرتِ مردانه» بار خواهد کرد

 

مرا و «قسمت شومِ» مرا به گفته ی تو!

دچار دغدغه ی بی شمار خواهد کرد

 

من از قبرغه ی تو؟ این تخیلِ محض است

سماجتِ تو مرا استوار خواهد کرد

 

من از بهشت به سود تو، ساده می گذرم

دلم هوای زمین و بهار خواهد کرد

 

بگو به گوشِ خدایانِ ذهنِ ناجورت

که نفس (آدمیت) انفجار خواهد کرد

 

بگو که قمری اشعار عاشقانه ی من

درختِ سیبِ تو را تار و مار خواهد کرد

 

رباعی، چوتی خاکستریِ موی مرا

هماره حلقه ی دام شکار خواهد کرد

 

دوبیتی عینک افتاده روی میز مرا

به چشم دلشده ی من سوارخواهد کرد

 

غزل مرا به دل رود خانه خواهد برد

غزل غزال غمم را مهار خواهد کرد

 

هزار سال دگر عاشقانه خواهم زیست….

هزار سر به سرم افتخار خواهد کرد

 

به روی زخم دلم نی جوانه خواهد زد

مرا به میکده شب زنده دار خواهد کرد

***

خدا کند که تو آدم شوی به باغِ بهشت

وگرنه با تو خدا انتحار خواهد کرد.


مارس ۲۰۱۱



نوشته شده در 2011/3/8ساعت 10 بعد از ظهر توسط راحله یار|

 

 

لیلی ساده وآزاده!

 


لیلی با هر چه مقدس که تو باور داری

تو دلی مثل دل عشق دلاور داری!

« من »تو بودی که خطر کرد اول در دل رود!

ورنه پیوسته خطر پشت خطر با تو نبود

مهربانا! تو شبیه ی دگران دل داری

حامی و خالق انسانی و حاصل داری

٭٭٭٭٭

کاهوی سرچپه٭ آید به نظر اندامت

لیلی!  آزرده گلوی غزلم را شامت

به خدا روسری با رنگ سیه مال تو نیست

چادری جز پی پرپر شدن بال تو نیست

دین اگر می طلبی، دین طبیعت زیباست

دین مردانه به جُز در پی اغفال تو نیست

تا بکی دست قفس ساختن خویشتنی؟

تا بکی منکر جان باختن خویشتنی        

رشته ی عشق اگر بافتی، زنجیر تو شد

دست دادی به دو دستی که گلوگیر تو شد

توبه از همسفر عشق که در گیر تو شد

سخن از عشق زدی باعث تحقیر تو شد

قدرت سیب چشیدن تو به آدم دادی؟

آدمی را که چنین در پی تسخیر تو شد

عجبا مالک تو، مرشد تو، پیر تو شد

پیشوای تو شد و در پی تکفیر تو شد

***

هیچ کس نسیت بگوید که حقیقت این است:

سیب، دندان زده ی توست اگر شیرین است

قامت توست نماد بشر و زینت و زیب

لیلی ی ساده و آزاده و آلوده به سیب

 

 فبرور ۲۰۱۱

 

 

نوشته شده در 2011/2/27ساعت 1 بعد از ظهر توسط راحله یار|





داغ پاییز دلم


گونه ام گل زده گلبرگ خزانی شده است

سینه آتشکده ی داغ نهانی شده است

 

چه مصیبت زده دل را که فقط می سوزد

داغ پاییز دلم داغ جوانی شده است

 

عشق در پیچ و خم موی پریشانم سوخت

که هوای نفسم آتش آنی شده است

 

یار! دریاب که عمرم به هدر می گذرد

عاشقی دستخوش چرب زبانی شده است

 

ساقی و محتسب و شحنه ی شب هم نظراند

حکم اعدام تو ای عشق جهانی شده است!

*****

پای آواز دلم در گذری رقصیدم

عابری گفت که بیچاره روانی شده است 

 

فبرور ۲۰۱۱



نوشته شده در 2011/2/14ساعت 10 قبل از ظهر توسط راحله یار|



 


 


 خطاطی شفیق لمر




بـرخـیـز و سـرود زندگانی بفرست 

پروانه ی وصل و کامرانی بفرست 

امشب نفسم گرفته شهر تو کجاست؟

یک بار دگـر به مـن نشانی بفرست 




نوشته شده در 2011/2/3ساعت 7 بعد از ظهر توسط راحله یار|

سلام بر خواننده ی گرانقدر، سال نو عیسوی مبارک!

 دوشنبه ۳ جنوری ۲۰۱۱


هـیـزمِ تـرِ



گمان کنم که دلم هیزمِ تر رود است
چرا که سینه ی من کاملن پُر از دود است

بگو چگونه از این تنگنای غم بپرم؟
و یا چه چاره کنم با دری که مسدود است؟

لبم به خنده چرا وا نمی شود هرگز؟
چرا هوای دلم این قدر غم آلود است؟

به من بگو - به سرِ من قسم - دلیلش چیست
که در زمانه ی ما طرح عشق مردود است؟

به این زمانه ی بی آبرو بگو که چرا
فضای پر زدنِ شاعرانه محدود است؟
***
نمی روم به سفر، بی حضور بال و پرت
همیشه با تو سفر عاشقانه تر بوده است!





نوشته شده در 2010/12/7ساعت 8 بعد از ظهر توسط راحله یار|

   بــزن دفـی


بــزن دفـی که مــرا با شــــرار وصـل کند
صــدای گـنگِ دلــم را بـه تــار وصـل کند

به انـتـقـامِ سـکـوتِ هـــزارســالـه ی من
ســـرِ شکسته ی من را به دار وصل کند

که می به کامِ دلم جرعه جرعه می ریزد؟
بگو پیاله ی من را به « بار» وصل کند!

خدا مگر چقدرغرقِ خـود پرستی هاست؟
نـشـد شـبـی که مــرا بـا نـگار وصـل کند

چه مذهبی؟ که حرام است مسـت رقـصـیدن
بــزن دفـی که ســرم را بـه دار وصـل کند

بــزن دفـی به سـرت عاشقانه می رقـصم
که دف دو تـار دلـم را بـه یــار وصـل کند
***
خــدای شعر - دعا می کنم - که بـا غزلی
مــرا بـه آن غـــــزل روزگار وصـل کـنـد

و در تـنـاسـخ پــرشــور عـاشـقـانه شـبـی
درخـــت سـيـب مـرا بـا انـار وصـل كند...

راحله یار

 

  دکلمه مـژگان سـاغـر 

از بانوی عزیز مـژگان سـاغـر سپاسگزارم!

  

 

  

نوشته شده در 2010/10/7ساعت 6 بعد از ظهر توسط راحله یار|

 

بـیـتِ آخـرِ شـعـر


وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود

دل از هجومِ عاطفه لبریز می شود

یادِ تو از گلوی قلم ناله می کشد

هر مصرعِ ترانه دلاویز می شود

دستم به رویِ کاغذِ اندیشه می رود

دستی به گردنِ دلم آویز می شود

عطرِ کشنده از نفسِ شعر می دمد

شاخِ خیالِ حادثه گلریز می شود

بی تابی ام به اوجِ شرر می کشد مرا

دل با خدای عشق کلاویز می شود

     ***

از مقطعِ غزل چه بگویم چه می کشم

لبخندِ عاشقانه غم انگیز می شود

چشمِ گنه نکرده ی من مثلِ مجرمی

از جزر و مد چشمِ تو پرهیز می شود

     ***

دایم به بیتِ آخرِ شعرم که می رسم

اشکی دمیده  آبِ  رخِ میز می شود

 

نوشته شده در 2010/7/8ساعت 8 بعد از ظهر توسط راحله یار|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
» هزار سال دگر عاشقانه خواهم زیست….
» لیلی ساده وآزاده!
Design By : Pichak

 ................. .............