مهتاب زندانی است
دلم ديگرگـواهي مـي دهـد مـهـتاب زنداني اسـت
سحردرچنگ شب افتاده درمرداب زنداني است
غـمي افــتـاده در کـوه و کـمـر دردامـن صـحـرا
ز وحشت کاروان اشک درخوناب زنداني است
نگـاه مهــربـان دوسـتـي سـرد وغـم انـدود اســت
تـن گـرم مـحبــت دردل سـرداب زنـداني اسـت
بـه گـوش آواز مـرغان سـحـرهــرگـز نـمي آيـــد
دل شب زنده داران در طلسم خواب زنداني است
زچشــمــان درشــت آسـمـان اشکي نـمي ريــزد
سـپـاه سـرکـش بـاران دل بي تاب زنـداني اسـت
زمـان بـي خيالي، بـي صدايي، نـامـرادي هـاسـت
بـه زيـرخنـجر رستم تن سهراب زنـداني اسـت
دل تـنـهاي مـن در بـنـد عشقـي خـو نـمي گـيـرد
کـه لـحـن عـاشقـي درچـنــبــر آداب زنــدانـي است
جنوری ۲۰۰۶
شیوه ی عاشق کشی
وای برملکی که هر که تاج بر سر می کند
هرکسی کمبود خود را زیر زیور می کند
زاغ ها گل بر سر و گل درگریبان بسته اند
کرکسی پیراهن طاوس در بر می کند
هرکسی تقلید بلبل می کند با شیوه ای
خاطر گل را به آسانی مکدر می کند
کاسه را بر کوزه بی جا می زند هر نازنین
شیوه ی بیگانگی را زود از بر می کند
خود کش و بیگانه پرور بودن یارم ببین
برگ و بارم را به دستِ باد پرپر می کند
درد من بالاتر از دردی به لب آوردن است
دوست من را با کس و ناکس برابر می کند
شیوه ی عاشق کشی قانون عالم بود و هست
هرکه خود را در مقام عشق داور می کند
پیِ غزالِ غزل
به گونه گل زده گرمای بی خیالِ غزل
به کوره می بردم آتشِ خیالِ غزل
عرق نشسته به رخسارم از نجابتِ عشق
و قد کشیده به چشمانِ من نهالِ غزل
هزارسال گذشت و هنوز بی تابم
نمی رسد نفسِ خسته ام به بالِ غزل
هزارپاسخِِ جانِ ِ به لب رسیده ی من
نمی دهد به دلم، پاسخِ سوالِ غزل
هزار آبله در پای دل نشسته از آن:
که می دود به شتابی پیِ غزالِ غزل
دلِ فلک زده ام سوی دوست می بیند
به من حواله کند آتش و مجالِ غزل
به سینه هیچ نپاید کدورتی و غمی
به جز هوای تو وعشقِ بی زوالِ غزل
نمی شود که دل از الفتِ غزل بکَنم
دلی که معجزه ها دیده از کمالِ غزل
۲۰۰۸
به مناسبت سال شهادت ژورنالست جوان هموطنم اجمل نقشبندی، که طالبان اورا سربریدند:
آواز زندانی
حالِ تو! آیینه ی حالِ پریشانی ما
خون بی رنگ شهید نسل قربانی ما
لحظه های انتظارت را تصور کی توان
ای شهید بی دفاع ِ نفس حیوانی ما
لحظه ی ذبح تو در صحرای سوزان وکویر
باز گو آیا چه دیدی از هوسرانی ما؟
سیل اشک نامرادی گرد رخسارت زدود؟
یا تمسخر ها نمودی دوست! ارزانی ما
از چه رو باور نکردی شیوه ی نامردمی
یا چرا چشم امیدت بود بر« بانی » ما؟
از چه رو باور نکردی ما ذلیل وبرده ایم؟
هرگدای هرزه می نازد به سلطانی ما
حسرتا قانون جنگل رفت ازیادت مگر؟
دست وپا وسر بریدن، های ( افغانی) ما؟
یا چرا یادت نمی آید که از عهد قدیم
بی وفایی هاست میراث نیاکانی ما
***
ای خوشا برحال تو چشم از جفا پوشیده ای
حسرتا برحال ما، با خانه ویرانی ما
باردیگر ما تماشاگرشدیم وتو شهید!
مرگ براین سخت جانی های بی جانی ما
ما ودل بر خویش میگریم وبرحال قلم
آتشی افتاده در دشتِ غزلخوانی ما
بَینِ انگشتان سرد ِ من قلم خشکیده است
ای غمِ ناگفته، ای آواز زندانی ما
گــرداب
افتاده ام به سمتِ بیابانِ دوستی
گم کرده ام نشانه ی خوبانِ دوستی
جایی که دوست آبِ رخِ دوست می برد
پشتِ نقابِ واژه ی «پیمانِ» دوستی
غیرازسکوتِ جاده ی بن بست، راه نیست
تا ره زنم به سوی خیابانِ دوستی
گرداب گردِ دامنِ خود چرخ می دهد
آوازِ کنده کنده ی رندانِ دوستی
دل نعشِ پیکرم به سرِ دوش می کشد
در انتظارِ ختمِ زمستانِ دوستی
خونِ دلم به گردنِ عشق است بی گمان
دستم نمی رسد به گریبانِ دوستی
زیرِ درختِ خشکِ لبِ جو نشسته ام
با چشمِ ره کشیده ی حیرانِ دوستی
خواهم که تا ابد نرسد پای خسته ام
در خطِ نابرابرِ پایانِ دوستی
بارِ تحملِ دلِِ من در حضورِ دوست
یارب سبک مباد به میزانِ دوستی
« تکیه برعهدِ تو وبادِصبا نتوان کرد »
روزگاریست که امیدِ وفا نتوان کرد
کامِ دل با طلبِ عشق روا نتوان کرد
عصرِ پرخاش و برافروختن و تندروی یست
حرمتِ عشق به این شیوه ادا نتوان کرد
چشم ها تنگ تر از چشمِ زمانِ من و تواست
چشم را بسته، سفر سوی بقا نتوان کرد
چه غباریست که پوشیده نگاهِ من و تو
که حتا فرضِ خود و عشق به جا نتوان کرد
زخمِ هر تیر رود از دلِ آزاده ولی
وای از زخمِ زبانِِِ که دوا نتوان کرد
تو برو تند تر از بادصبا راه ات سبز
دل به دنبالِ تو بیهوده صدا نتوان کرد
لیکن از یاد مبر توله نوازِ« ۱» دلِ شب
تا ابد با تو و با عشق جفا نتوان کرد
اینقدر ساده و آسوده و بی دغدغه من
دلِ دیوانه به ترکِ تو رضا نتوان کرد
***
خوب شد یادِ من آورد که حافظ می گفت:
« روزوشب عربده باخلقِ خدا نتوان کرد»
۱ نینواز
آرزو می سوزدم آیینه وار
چشم می دوزم به چشمانِ بهار
خیره می بینم که همچون آبشار
از پس ابرسیاه ِ روزگار
خنده های دلکشی دارد بهار
گفته بودم پای نگذارم به باغ
دیگر از گلشن نمی گیرم سراغ
داده ای باغِ قناری را به زاغ
باز می بینم که پای چوب دار
خنده های دلکشی دارد بهار
خلوتِ باران شرارم می زند
در دل آتش قرارم می زند
بوسه های آبدارم می زند
عشق می گردد مرا آموزگار
خنده های دلکشی دارد بهار
خرمن زلفم پی ِافسونگری
حلقه حلقه شد به ناز و دلبری
بسته آذین با خط خاکستری
درسماع هوی هوی لاله زار
خنده های دلکشی دارد بهار
باغ معشوق جوان آورده است
شورعشقی ارمغان آورده است
طاقتم را در فغان آورده است
تاک پیچیده به اندام چنار
خنده های دلکشی دارد بهار
گل به سوی من تبسم می کند
نرگسی با من تکلم می کند
بلبلی با من تفاهم می کند
شوق می ریزد به چشمم سبزه زار
خنده های دلکشی دارد بهار
تا قناری همزبانم می شود
در پی آهوی جانم می شود
قهرمان داستانم می شود
ضرب شصت آرشی دارد بهار
خنده های دلکشی دارد بهار
عاشقی درمن تهاجم می کند
موج خیزی وتلاطم می کند
من مرا در پرتوش گم می کند
گریه آویزد غرورم را به دار
خنده های دلکشی دارد بهار
دل به هر نوروز یارم می شود
درخیالات بهارم می شود
آلبالو گوشوارم می شود
سیب می خندد به سودای انار
خنده های دلکشی دارد بهار
گریۀ باران خرابم می کند
ناگهان غرق شرابم می کند
قطره قطره قطره آبم می کند
زندگی بی عاشقی نآید بکار
خنده های دلکشی دارد بهار
در میان شعله مستی را ببین!
در بیابان گل پرستی را ببین!
در محبت پیشدستی را ببین!
بی خیال از طعنه های نیشدار
خنده های دلکشی دارد بهار
من اگر مستم تو معذورم بدار!
عاشقان را در بهاران واگذار
سربه دارم سر به دارم سر به دار
می شوم دلواپس و امیدوار
خنده های دلکشی دارد بهار
با درود!
نو روز؛ روز نو، جشن حرکت و تکاپو، فصلِ آبستن و جوانه مبارک !![]()
سفره ی نوروز
نوروز، شرارِ دل رسوا به سرم زد
عطرِ نفسِ سرکشِ دریا به سرم زد
دل بود و لب و گردن و گیسوی بهاران
شورِغزل و شورش وغوغا به سرم زد
خم گشت به یک پَرزدنم قامتِ دیوار
وقتی که ندای دلِ شیدا به سرم زد
از خانه بدرگشتم و در دشت دویدم
آواره شدن در دلِ صحرا به سرم زد
آماده شدم خونِ رگِ خویش بریزم
در چشمِ تو تا میل تماشا به سرم زد
دل پیش، من افتاده سبکبال، به دنبال
انگار که رسوایی دنیا به سرم زد
در نیمه ی ره دستِ تو بربست ره ام را
ره بستنِ تو، عالمِ سودا به سرم زد
اشک از مژه ام ریخت به رخساره ی گلگون
تیری که هوای تو هویدا به سرم زد
***
در سفره ی نوروزی من جزغزلی نیست
رقصیدنِ یک بسملِ تنها به سرم زد
مارچ 2008
به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهارِ توبه شکن میرسد چه چاره کنم
حافظ
چـنـد ربـاعـی
ای کاش فضای راز گفتن باشد
دست تو به دست من به گلشن باشد
آن شب دلم آن چه خواست اندیشه مکن
بگذار که اختیار با من باشد
در دست تو من بهار را می بینم
در چشم تو آبشار را می بینم
درچشم ِ دل ِ خودم هزاران سال است
این حالت انتظار را می بینم
تـو آبـی آبـشــار را می مانی
لـبـخنـدِ گلِ انـار را می مانی
هنگامه ی با طراوتِ بارانی
مهتابِ شبِ بهار را می مانی
این عشق تو شاهین هنر کرد مرا
از لـذت عـاشـقـی خبرکرد مرا
یکباره چکید بر لب ِ سوخته ام
راضی به قبول هرخطر کرد مرا
برخیز و سرود زندگانی بفرست
پروانه ی وصل وکامرانی بفرست
امشب نفسم گرفته شهر تو کجاست؟
یک بار دگر به من نشانی بفرست
برخیز و بهار ارغوانی بفرست
در من بدم و شورجوانی بفرست
با گفتن حرف « دوستت دارم» خویش
یک چشمه ی آب زندگانی بفرست
بادرود!
هشتم مارچ روز همبستگی زنان را، به همه زنان شادباش می گویم؛
دلم پُِر است فضا تنگ کوچه غمناک است
عروسِ عشق به زیرِ هزارمن خاک است
نه دستِ دوست نه ره توشته و نه روزنه ای
سفر به پیش و رهِ عاشقی خطرناک است
دعا بده بروم جست و جویِ روزنه ای
که چشم ها به ره و قلبِ عاشقان چاک است
طلسمِ جاده ی بن بست سدِ من نشود
که عشق سرکش و چابکسوار و چالاک است
هجومِ عشق زکف بُرده اختیارِ مرا
اگرچه کاخِ ستم گردنش برافلاک است
دعا بده بروم سرنهم به مستیِ عشق
در آن سپیده که انگور در تنِ تاک است
دسمبر 2005
بااحترام
راحله یار
ســفـرِعـشـق
عاشقی دردلِ صحرا، جگری می خواهد
دلِ آتشکده ی شعله وری می خواهد
پای آزاده نپیچد به خم و پیچ رهی
منزلِ دورِ محبت، کمری می خواهد
هنر عشق نیاموخته عاشق نشوی!
عاشـقی عاشقِ از خـود گـذری می خواهد
سر بباید که سفر پیشه کند در ره ی عشق
سفرِعـشـق هـوایِ دگـری می خـواهـد
سینه را رو به جلو رو به خطرباید داد
وقتی معشوق به تیری، سپری می خواهد
تو که عاشق شدی و دم زدی از عشق، دلا!
عشق قربانی وعزمِ وخطری می خواهد
***
عشق با حکمتی از تو ثمری می خواهد
در دلِ ظلمتِ شب ها سحری می خواهد
فبرور 2008
درود بر خواننده ی گران ارج!
همان طور که دوستانم همه می دانند من در این یکی دوسال آخیر جز به محدود صفحه های که سرزدن به آن ها را ضرور می دانم. وقت بیشتر به اصطلاح وب گردی را ندارم. ودر پیام گذاشتن به دیگران هم متاسفانه ازهمین محدوده ی دوستانم فرصت پا فراتر گذاشتن به من دست نداده است.
متاسفانه در این دو ماه آخیرموجی از پیام های جعلی از نام و آدرس من در وب سایت های گذاشته می شود، که تا قبل از این پیام های جعلی، من حتا از وجود چنین وب سایت ها آگاهی نداشته ام. مثلاَدر این وب سایت پِرمحتوا( http://www.katebhazara.blogfa.com/ در مطلب اولین حزب سیاسی زنان) و یا در این صفحه ها: بانوی عزیز« بانوی مشرق زمین »، دوست ارجمندم« بچه هزاره» ، خواهر گلم « دختر افغانستان » و ... چند صفحه ی که نوشتن اسم های آن عزیزان را لازم نمی بینم. با دریغ که این پیام های جعلی باعث گله مندی ها و رنجش خاطرتعدادی زیادی از هموطنان و همزبانان شده است.
اینگونه پیام ها ابداً از قلم و اندیشه ی من نیست. از اینرو به آگاهی همه وبلاگ نویسان عزیز می رسانم: هرپیامی که از نام وآدرس من در پیامخانه های شان نوشته می شود. از قلم من نیست. من پاسخ دوستانم را صرف از پیامخانه همین وبلاگ خواهم نوشت.
و تو ای خواننده ی مهربان! پیام نگذاشتن من را دلیل تغافل ویا خودخواهی نپندار، نقد و ابراز نظرت را دریغ مدار.
تا نم اشکی به چشمم است برایت می نویسم...
باحرمت فراوان