تبليغاتX
حــــریــــم عـــشـــق

حــــریــــم عـــشـــق

همقدِ عـشـق کسی واژه ی آزاده نزاد ــــــــ در دلت حرفی از این دست اگر هست بگو!

 

 

          فاصله 

 

تا شدی عاشق، من از نظرت افتادم

گریه کردی ومن ازچشم ِ ترت افتادم

کوچ کردی دلم افسرد زبیهوده گی ام

همچو گرد ِ سر ِمویی زسرت افتادم

بال بگشودم وپرواز به من دست نداد

تو پریدی ومن از بال وپرت افتادم

چقدر فاصله افتاد میان من وتو

چقدر بی خبرازدور وبرت افتادم

آنقدرغافل ازاحوال من ِ خسته شدی

که چنین ازنظر ِنامه برت افتادم

                

       سپتمبر 2006

+ نوشته شده در  2007/8/3ساعت 10 قبل از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

بنامِ خدا

 

سلام بر همه خوانندگان گرانقدر! همان طوری که دوستانم درپیام های پُر مهرِشان اشاره نموده اند چند روزی می شود به بلاگفا آمده ام، اما با طلبِ پوزش که در چند روز گذشته جز انتقال چند شعر از وبلاگ قبلی ام فرصتی بیشترمیسر نشد تا به حضور تان سلامی برسانم، امیدوارم امروز درودهای صمیمانه ام  را بپذیرید ومانندِ گذشته با نقد و ابرازنظرهای ارزشمند تان یاری ام رسانید.

وهم لازم میدانم تا به خاظر طرح وتنظیم قالب این وبلاگ  از دوستِ مهربانم وحید پیمان گرامی سپاسگزاری نمایم.

با احترام

 

مثنوی

 

شعله های آتش عشق جلال الدین من

جا گرفته در دل آواره ی غمگین من

با چنین طرحی که امشب داد در آیین من

پای دل را میکشد از حلقه ی تمکین  من

***

ترک می گوید که عشق ما جلال الدین ماست

رهنمای عاشقی و پیشوای دین ماست

روم میگوید که مولانا ی رومی مال ماست

با تمامی وجودش واقفِ احوال ماست

دوست می گوید که آن آزاده از ایران ماست

گوهری ازسرزمین پُرگهر دامان ماست

بلخ مینازد که مولانا ز خون جان ماست

چشمه آب زلال و چشمه حیوان ماست

***

باور من این بود ای همدلِ صاحبنظر!

نعره جانسوز ِمولانا ست فریاد بشر

قامت آزاده اش چون بادِ صرصر میرود

از فرازِ مرزبندی ها فراتر میرود

آن نمادِ عشق آن مردِ عزیز و مرد راد

عاشق آزاده یی از دامن ام البلاد

مردِ عاشق پیشه یی از(  بوی جوی مولیان)

عاشقِ آواره یی ازسرزمینِ خاوران

درسِ الفت داد عشاقِ نکواندیش را

عاشقی آموخت انسانِ جهان خویش را

با سرِ سرمستِ عشق وبا دلِ آزاده کیش

با جسارت گفت صدها سال از امروز پیش:

«ازجمادی مُردّم ونامی شدم

وزنما مُردّم ز حیوان سر زدم

مُردّم ازحیوانی وآدم شدم

پس چه ترسم کی زمُردّن کم شدم

حمله دیگر بمیرم ازبشر

تا برآرم ازملایک بال وپر...»

جلاالدین بلخی

هشت قرن پیش مولانا به گوشِ ما سرود

هشت قرن بعد می خواهی بری ازآن توسود؟

حیف می آید مرا بر سال های سالِ تو

دل بسوزانم به حالِِ خویش یا برحالِ تو؟

عمر خود را سال های سال ای همزادِ من!

در هدر دادی برای بستن وبیدادِ من

یا گهی با مستی خود گوشته ی آسوده ای

یا به دشنامی گهی دست وقلم آلوده ای

یا به زنجیر جهالت خویشتن را بسته ای

یا به جرمِِ سرکشی ها کاج را بشکسته ای

شاخه را برشاخ تابیدی قفس ها ساختی

سرو را دیدی به طرحِ دار ها پرداختی

در طی این سال ها ایکاش تا آیینه وار

چهره ی معشوق درچشمِ تو میشد آشکار

همچو مولانا ی رومی درمیانِ شعله زار

چاره میجستی برای اژدهای روزگار

****

ای منادی صدای قرن های پیشِ  پیش!

یک وجب امروز پایی درعمل بگذارپیش

این زمان درد و عذابِ بیشتر داریم ما

برسرِ ره اژدهای پرخطرداریم ما

اندکی چشمِ قشنگت را فراتر باز کن

عاشقی آموز با شمسی تو هم پرواز کن!

یا بیا در شعله زارِ عشق پیدا کن مرا

جلوه کن چون شمس با یک جلوه شیدا کن مرا

در دلم آتش بزن در شور وغوغا کن مرا

تاهوای سوختن دارم تماشاکن مرا

تابکی درکشتزار رفتگان دعوا کنیم؟

خویشتن را پیش چشم دیگران رسواکنیم؟

پر بزن برقله های عاشقی ماوا کنیم

پرچمِ آزادگی عشق را بالا کنیم

جای آن دارد که ( اصل خویش ) را پیدا کنیم

عشق را با شور ومستی هدیه ی فردا کنیم

هشت قرن پیش مولانا به غربت داد زد

دل به دست شمس داد و بیگمان فریاد زد:

(...هرکسی کودورماند ازاصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش...)

می ۲۰۰۷

 

+ نوشته شده در  2007/7/30ساعت 10 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

 

  ای تقدیر من!                          

 آتشی افتاده امشب در دل دلگیر من

 گرم می ریزد به رویم اشک بی تاثیر من

 ای دل آزاده! ای زنجیریی سودای عشق!

 شعله بودم آب گشتم تا شدی درگیر من 

 عشق می جوشد به رگهای تنم با سرکشی

 آب می سازد دل ِ سرحلقۀ زنجیر من

 هرقدر آتش به کف داری بزن بر سینه ام

 ای محبت! ای رسول عشق! ای تقدیر من!

 شکوه بیجا میکند طبع سخن ناسنج دل

 تا ابد باید بسوزد  قامت تصویر من...

                               6 می 2007   

 

+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 2 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

 

 شعرِ  بـــاران

عـشـق را با آب چـشم و شیـره جان مینویسم

زیـربـاران میـنشیـنم زیـربــاران مـیـنویـسـم

مصلحـت درعـاشقی را از دل دریـا بـجـویـم

جـلوه ی معـصومیـت را ازغـزالان مینویسم

لای اوراق گـلی با رنـگ اشـک ارغــوانـی

نـالـه را آهـسـتـه با پـرکارمـژگان میـنـویـسم

نـامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من

نسـخـه ی مشکل کشای رد هـجران مینویسم

عاقـبت یک روزنه  یک روزبا تومی نشینم

روز را تا شـب بـرایت شعـر باران مینویسم

خوشه ی گـندم می آرم  پیش رویت میگذارم

روبـرویــت مینشینم بـاتـو پـیـمان مـیـنـویسم

درسـماع ِعـاشـقـی غـرق تـلاوت بـانـگاهـت

باتـو پـیـونـد عـمـیق رشـتـه ی جان مینویسم

لحظه ی کوتـاه دستـت را به دستم می گـذارم

ازخطوط  دسـت هـایـت شـعـرایمان مینویسم

نیست پـروایـم بـه دل از طعنه بـیجـای مردم

آنچه دردیـدار بینم  پـیـش یـاران می نـویسم

عـطرآغـوشـت نبویم چـاره وصلت نـجـویـم

لـیک چـشـمـان ِتـورا تـاسـطـرپایان مینویسم

***

عـاشـقی عـیـبـی ندارد، لیک بهـرخـاطـرتـو

جای نامت را دو..(نقطه) یا بهاران مینویسم

                 مارچ ۲۰۰۷

+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 2 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

 

  قـقـنـوس

.

همصدا ! برخیز کاخ ِ آرزوهایت شکست

قامت ِ کاج  وبلندای تماشایت شکست

دخترت بر سر بساط شعله برپا کرده است

حاصل ِ عمر ِ عزیزت سوخت فردایت شکست

با دروغ دین وفریاد تساوی ، حریت

هرکسی باحیله ء نو دست یاپایت شکست

بر تو شورید وتجاوز کرد ودربندت کشید

برتو خندید ورهایت کرد ودنیایت شکست

مرگ بادش باچنین وحشت سرای بندگی

خاک برجانی که لبخند ِ مسیحایت شکست

با هیولای پلشتی اختیارت را گرفت

با سر ِ بازو غرور و بال ِ عنقایت شکست

خواهرم برخیز!  راه چاره ی برخود بیاب

بشکن آن دستی که کاخ ِ سبز ِ رعنایت شکست

 

+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 2 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

 

دراین سودا نمیدانم کجایش غیر نیرنگ است؟

که دست زاهد وساقی پی آمیزش رنگ است

نه مضمونی که دل جوشد نه درگاهی به نالیدن

دراین ماتمسرا دایم صدای شیشه وسنگ است

سخن بی محتوا، فریادها خالی تراز خالی

خروشِ زندگی بی حاصل وآینده بی رنگ است

.

عجب دنیا ی ننگین و عجایب ادعـای تلخ

رسالت رفته از یاد وسرجغرافیا جنگ است

دریغ ازخون انسانی که میریزد دراین سودا

جفا صبرم به سرآورده وخیلی دلم تنگ است

 

    

        جنوری ۲۰۰۷ 

 

+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 2 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

 

عاشقی جامه ِ شاهانه به بر کرد تو را

سبز جوشید وپُرازمیوه ِ تر کرد تو را

تادل ِ ساده شبی ساده گرفتار ِ تو شد

تلخی ِ کام ِ دلم شهـد وشکر کرد تو را

خواب دیدم که لب ِ سوخته ام تاگل ِ صبح

باتپش های غزل غرق ِ گهر کرد تو را

تو وفادارترین مرد خدا بودی وحیف

چشم ِ من خیره به تو دید ونظر کرد تو را

سر ِ تابوت من امروز ندانم که چرا

دل ویران شده بیهوده خبر کرد تو را

.

نشد تا درکنار ِ شعله هایت دود می گشتم

به دور ِ آتشت پیچیده ونابود می گشتم

نکردی کوره راه ِ عشق بامن همسفر مانی

نبودی تاخطر را پا به پایت زود می گشتم

نه دستم را گرفتی تاسری برآسمان سایم

نه همدردم شدی تاهمصدای رود می گشتم

نه آهوی دلم را دردل دشتت رها کردی

نه قربان سرت کردی که من خوشنود می گشتم

اگرباری دگر دستان تو افتد به دست من

دوباره دل به دستت می سپردم ( بود) می گشتم

تو چون روز ِ نخستین جلوه میکردی به چشم ِ من

ومن غرق ِ هوای لحظه ِ موعود می گشتم

به هُرم ِ کوچه باغ ِ خاطراتت زنده می بودم

تمام ِ عمر دور ِ کعبه ِ مقصود می گشتم

 

+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 2 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

 بنام خدا

            

حاجتِ دیوار نیست

 

عشق را اندیشه یِ آزار نیست

عاشقان را جز خدا غمخوار نیست

ما ودل قول وقراری بسته ایم

سرسپردن بهر ما دشوار نیست

بی خیال از هردوعالم فارغیم

پای ما را حسرتِ پیزار نیست

قیس ما در پایداری شهره شد

همتِ مجنون به هربیمار نیست

راه و رسمِ ما طریقِ عاشقی ست

محتسب هرگز چنین عیار نیست

اعترافِ عاشقی وپای دار

لذتی دارد که درانکار نیست

درنجابت استوارم از ازل

مهربانا! حاجتِ دیوار نیست

 

دسمبر 2006

 

 

تدبیر کن که عشق به دل ها کند ظهور!

از این فضای تیره  محبت کند عبور

سودای عاشقی به سرت  نیست مهربان؟

بانگی بزن که سخت دلم گشته  ناصبور

شایسته ی تو نیست به گرداب تن دهی

ازبیکران عشق تو را می برد به دور

آنچه که از تو بر لب ِ لب تشنه می رسد

امروز شربتی است، به فردا چو آب شور

کاری بکن که بازوی صیاد بشکند

تا لانه ی پرنده نریزد به پای گور

تدبیر کن که عشق نیفتد زپای خویش

تاچـشمه ی حیات شود جلوه گاه نور

دسمبر2006

+ نوشته شده در  2007/7/29ساعت 10 قبل از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

وبلاگ حریم عشق بزودی آغاز بکار خواهد نمود.

+ نوشته شده در  2007/7/28ساعت 1 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار 

-------------