تبليغاتX
حــــریــــم عـــشـــق

حــــریــــم عـــشـــق

همقدِ عـشـق کسی واژه ی آزاده نزاد ــــــــ در دلت حرفی از این دست اگر هست بگو!

 

 

                             عـیـد تـان مـبـارک  

 

 

 

   نگفتی چه کنم؟      

 

شعله افکندی درخانه نگفتی چه کنم

خانه را کردی ویرانه نگفتی چه کنم

قدمی رنجه نکردی ونگفتی « چه خبر؟»

باچنین شیوه ی بیگانه نگفتی چه کنم؟

دل تواز خطرِعشق حذر کرد ولی

به منِ بی سر وسامانه نگفتی چه کنم؟

زیرِ پا کردی دلِ شعر بلند پروازم

با غرورِِ دلِِ دیوانه نگفتی چه کنم؟

بر سرِِ راهِ تو استاده بلاتکلیفم

بارِِعشقت به سرِشانه نگفتی چه کنم؟

 

آسمان دور وزمین سخت، شبیه دلِ تو

 

              اکتوبر  2007

 

 

 

      هـیـچ                                 

 

عشق من را به تو پیوست. نپیوست؟ بگو!

غیر این  برگه ی در دست اگر هست بگو؟

تو خودت مهر به آغوشِ دلم پاشیدی

عشق در دامن دل رست. نمی رست؟ بگو!

 تار تارِ نگه ات در نفسم خورد گره

تا دل و دستِ مرا بست. نمی بست؟ بگو!

چشم هایت به دلم ریخت از آیینه ی عشق

برق از چشمِ دلم جست. نمی جست؟ بگو!

پرسشی کردی و من پاسخِ تو گفتم « هیچ»

« هیچ» زخمی به دلم بست. نمی بست؟بگو!

هـمـقـد عـشـق کـسـی واژه ی آزاده نـزاد

در دلت حرفی از این دست اگر هست بگو!

 

                 اکتوبر  2007

 

+ نوشته شده در  2007/10/13ساعت 3 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

  

   باز اشکم کمکی سرزده خون آلود است

   خانه آشفته تر از پیش ولبالب دود است

 

درود برشما خوانندگان گران ارج و دوستان خوبم! سروده های زیبا و متن های گرم پیام های تان همیشه همچون آب زلال در روح و طبعِ تشنه ام نفس تازه ی میدمد. وهمچنان بخشایش وبزرگواری های تان در تأخیر پاسخ من به اینهمه محبت ها شرمنده ام می سازد.

با اظهار سپاس ازشما، این هم  یک غزل ازسال گذشته ویک مثنوی تازه :

  

 

        قـتـل وقـتـال عـشـق 

 

گرگي میان گله رها شد چه مي كني؟
دستت زدست دوست جدا شد چه مي كني؟
وقتي کلید خانه دهد پاسبان به دزد

غارتگري به ميل و رضا شد چه مي كني؟
خفاش گرتلاوت خورشيد سر دهد
كرکس اگر به جاي هما شد چه مي كني؟

گرقامت  مقدس دلدادگان شکست
قتل وقتال عشق روا شد چه مي كني؟
خونت اگر حلال شمردند و ريختند
آتش زدند وعشق فنا شد چه مي كني؟
در قالب  كبوتر اگر جغد جا گرفت
فرضاَ اگر فرشته بلا شد چه مي كني؟
بگشاي لب كه دل زجفا پاره پاره شد
شيطان اگر به جاي خدا شد چه مي كني؟

    

                  سپتمبر ۲۰۰۶

 

 

 

       لـجـنـزار

 

 

عجب شهر وعجایب رهروان یست

عجب تاریخِ تار وداستان یست

دلِ دوزخ که نامش میهنِِ ماست

لجنزاری که گویا گلشنِ ماست

یکی گفتا دیارِ جنگجوی یست

دگرگفتا که مهدِ آبروی یست

یکی گفتا که این افغان زمین است

به قلبِ آسیا زیبا نگین است...

***

بله خاکی که گویا (مادرِ) ماست

(غرور وگوهر وتاج سرِ) ماست

به جز فرزند خوراکی ندارد

به جز خونریزی ادراکی ندارد

دراین وادی به غیراز زهرپاشی

ویا اندشه ی مشکل تراشی

کجا یابی تنی  بی مدعا را

ویا اندیشه ی عشق و وفا را

سیه کارانی در ظاهر (علمدار)

علمدارانِ  بی فرهنگ وبیمار

به غیرازدست وپا بستن ندانند

به جز تکفیر در گوشی  نخوانند

به جای خنده آوار آفریدند

به جای زندگی دار آفریدند

تمام حرمتِ انسانیت را

نمادِ عاشقی وعافیت را

به زندان وقفس تعبید کردند

وحکمِ مرگشان تأیید کردند

***

نه این آواز شورِ سینه ی ماست

نه این جغرافیا آینه ی ماست

نه من اهلِ ستیز و تند خویم

نه بغضِ کینه جوشد درگلویم

نه میلِ شعله درسر برسرِ مااست

نه هرآدم نمایی دلبرِ مااست

درِ زندان را باید کشودن

فقط انسان راباید ستودن

فرو ریزیید این دیوارها را!

عصا سازیید چوبِ دارها را!!!

***

در این ماتمسرا که میهنِ ماست

لجنزاری که گویا گلشنِ ماست

هماء بخت ( مادر) واژگون است

علمدارِ حقیقت غرقِ خون است

به هرشهری که فرزندش امیراست

به مردابی تن مادر اسیر است

دلِ امواج  وچشمِ تیزبینش

نگاه های بلند و راستینش

گهی افتاده دردام دلِ سنگ

زمانی پشتِ جالی های خوشرنگ...

***

سرت را درگریبان وفا کن

گریبان تجاهل را رها کن  

درآن جایی که مادر جا ندارد

خدای عاشقی مأوا ندارد

و در بزمی که دختر پا ندارد

نجابت  قامتِ بالا ندارد

 

          سپتمبر ۲۰۰۷

+ نوشته شده در  2007/9/30ساعت 11 قبل از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

-------------