عـیـد تـان مـبـارک
نگفتی چه کنم؟
شعله افکندی درخانه نگفتی چه کنم
خانه را کردی ویرانه نگفتی چه کنم
قدمی رنجه نکردی ونگفتی « چه خبر؟»
باچنین شیوه ی بیگانه نگفتی چه کنم؟
دل تواز خطرِعشق حذر کرد ولی
به منِ بی سر وسامانه نگفتی چه کنم؟
زیرِ پا کردی دلِ شعر بلند پروازم
با غرورِِ دلِِ دیوانه نگفتی چه کنم؟
بر سرِِ راهِ تو استاده بلاتکلیفم
بارِِعشقت به سرِشانه نگفتی چه کنم؟
آسمان دور وزمین سخت، شبیه دلِ تو
اکتوبر 2007
هـیـچ
عشق من را به تو پیوست. نپیوست؟ بگو!
غیر این برگه ی در دست اگر هست بگو؟
تو خودت مهر به آغوشِ دلم پاشیدی
عشق در دامن دل رست. نمی رست؟ بگو!
تار تارِ نگه ات در نفسم خورد گره
تا دل و دستِ مرا بست. نمی بست؟ بگو!
چشم هایت به دلم ریخت از آیینه ی عشق
برق از چشمِ دلم جست. نمی جست؟ بگو!
پرسشی کردی و من پاسخِ تو گفتم « هیچ»
« هیچ» زخمی به دلم بست. نمی بست؟بگو!
هـمـقـد عـشـق کـسـی واژه ی آزاده نـزاد
در دلت حرفی از این دست اگر هست بگو!
اکتوبر 2007
