اعدامِ قناری
باز اشکم کمکی سرزده خون آلود است
خانه آشفته ترازپیش ولبالب دود است
باز هنگامه به پا گشته که شب می پاید
جِغد می خواند و خفاش از آن خوشنوداست
باد گستاخ تر ازپیش به رقص آمده است
ریشه در معرضِ پرپر شدن و نابود است
چقدر مرغِ ِسحر، تا به سحر خواهد مُرد
چقدر در به رخِ باد صبا مسدود است
چقدر شیشه به رقصِ سرِسنگی شکند
چقدر سنگ به چشمِ غزلم مردود است
چقدر شعر دیگر بوی جنون خواهد داد
چقدر شاعرِ دلسوخته نامسعود است
چقدر دامنِ دریا شده آلوده به زهر
چقدر ماهی آواره کنارِ رود است
چقدر دستِ پریشانِ دل من خالی ست
چقدرعرصه ی پروازِ دلم محدود است
***
داد ازعشقی که امروز به دردی نخورد
چقدر لحظه ی اعدامِ قناری زود است
چقدر ناله به امواجِ دلم خورده گره...
2007
بیهودگی
افتاده ام به کوی غریبی که خانه نیست
جایی که یک بهانه برای ترانه نیست
دلتنگم از حمایلِ گل های کاغذی
دلگیرم از بهارِ که جوشِ جوانه نیست
شرمنده می رسد به نظر چهره ی غزل
شعری که غیر بار غمش روی شانه نیست
شعری که حلقه حلقه مرا دود می کند
در گوشه ای که اهل دلِ شاعرانه نیست
شعری که همچو پای دلم لنگ می دود
آتش به رشته های تنش در زبانه نیست
اینجا کسی به دلشدگان دل نمی دهد
پای وفا به عشق کسی در میانه نیست
اینجا به قدرِ عشق، کسی پی نمی برد
اینجا کسی به فکرِ غمِ بیکرانه نیست
از جنس باده، هرچه بیابی، ولی دریغ
کس را قبولِ یک خطرِ عاشقانه نیست
حافظ !« دعای نیمه شبی » کار گر نشد
« دفع بلا » به گریه ی تلخِ شبانه نیست
بر حالِِ شاعران نفسی گریه می کنم
عمریست فرصتِ غزلِ عاشقانه نیست
بیهودگی همین که من از عشق زاده ام
جایی که یک بهانه برای ترانه نیست
***
ای دل! سرت به نیزه اگر می رود رواست
رنگِ تو از کلیشه ی رنگِ زمانه نیست
نومبر 2007
