لاف مـحـبـت
هیچ یادم نمی آید که بهار آمده باشد
یا در این مسلخ دیرینه قرار آمده باشد
هیچ یادم نمی آید که خزانی به سرآید
یا به گلشن کسی از خاطر کار آمده باشد
هیچ یادم نمی آید که کسی جز به مرامی
پی دلجویی یک عاشق زار آمده باشد
نیست دستی که دگرگون بکند رسم قضا را
یا که یاری به هوا خواهی یار آمده باشد
هیچ یادم نمی آید که در این ورطه رفیقی
با چراغی به سرخاک مزار آمده باشد
هرکسی لاف محبت زد و از صحنه گذرکرد
من ندیدم که کسی عشق تبار آمده باشد
هیچ یادم نمی آید که در این قحط محبت
یارتنها زپی بوس وکنار آمده باشد
بالا بکش تصویر را!
بانو! مخواه زاهد تو را درعاشقی داور شود
یا محتسب با خنجرش آید تو را دلبر شود
هرگز مجو ای مهربان! از مسلک آهنگران
غیر از دمِ داس و تبر یا تیشه ای در سر شود
ای شهپر عشق و وفا، انگیزه ی آب بقا
برخیز تدبیری نما، تا بودنت باور شود
بزدا غبار بیشه را، خار و خس بی ریشه را
صیقل بده اندیشه را تا دل تو را رهبر شود
جان تو جانان آورد، پاکیزه دامان آورد
این دود این خمپاره ها یک روز خاکستر شود
ای هم صدای بی خبر! بی تو نمی ماند اثر
از نسل اولاد بشر ، حتی اگر محشر شود
برهم بزن تقدیر را، این کاتب تحریر را
بالا بکش تصویر را تا حرف واضح تر شود
یا دم بزن از جانِ من یا تازه کن ایمان من
شوری بزن برجان من از دل نهالی بر شود...

