با درود!
نو روز؛ روز نو، جشن حرکت و تکاپو، فصلِ آبستن و جوانه مبارک !![]()
سفره ی نوروز
نوروز، شرارِ دل رسوا به سرم زد
عطرِ نفسِ سرکشِ دریا به سرم زد
دل بود و لب و گردن و گیسوی بهاران
شورِغزل و شورش وغوغا به سرم زد
خم گشت به یک پَرزدنم قامتِ دیوار
وقتی که ندای دلِ شیدا به سرم زد
از خانه بدرگشتم و در دشت دویدم
آواره شدن در دلِ صحرا به سرم زد
آماده شدم خونِ رگِ خویش بریزم
در چشمِ تو تا میل تماشا به سرم زد
دل پیش، من افتاده سبکبال، به دنبال
انگار که رسوایی دنیا به سرم زد
در نیمه ی ره دستِ تو بربست ره ام را
ره بستنِ تو، عالمِ سودا به سرم زد
اشک از مژه ام ریخت به رخساره ی گلگون
تیری که هوای تو هویدا به سرم زد
***
در سفره ی نوروزی من جزغزلی نیست
رقصیدنِ یک بسملِ تنها به سرم زد
مارچ 2008
