تبليغاتX
حــــریــــم عـــشـــق

حــــریــــم عـــشـــق

همقدِ عـشـق کسی واژه ی آزاده نزاد ــــــــ در دلت حرفی از این دست اگر هست بگو!

 

با درود وعرض سلام بر خوانندگان گرانقدر!

 این هم دوغزل عاشقانه:

 

       نـشد

 

گفتم شبی به شوقِ تو در می زنم نشد

درآسمانِ عـشـقِ تـو پـر می زنم نشد

گفتم به بیستـونِ غمِ عاشقی شبی

بـانـگِ نـو و نـوای دگر می زنـم نشد

گفتم به شوقِ روی  تو یک بار بی خیال

دَوری به سر، به دَورِ َقمر می زنـم نشد

گفتم هماره مـجـمـرِ لـبـریـز آتـشـت

برسـر نهاده راهِ سفـر می زنـم نشد

گفتم شبی به دلشدگان مژده می دهم

بـر ریـشه ی فراق  تبر می زنم نشد

گفتم سرم به باد اگر می رود چه باک

یک بار هم شود  به تو سر می زنم، نشد

گفتم به گردِ شهر شبی می کشم تـو را

بر هر چه هست بانگِ خطر می زنم نشد

             2006 

 

     تکراری 

 

هرچه کردم دلِ دیوانه ام هوشیار نشد

منکرِ عشقِ تو این سرکشِ عیار نشد

زیرِ آوارِ غمِ عشق لب از لب نگشود

خم نیاورده به ابرو و ستمگار نشد

نسخه ی تلخِ فراقِ تو رهِ چاره نبود

عشق مانا شد و اندیشه مددگار نشد

سنگ های که سرِ راهِ من انباشت غمت

زینه ی کوهِ محبت شد و دیوار نشد

دیشب از ناله ی من هیچکس آسوده نبود

تـوبـه ازچشمِ قشنگِ تو که بیدار نشد

حسرتِ دیـدن تو داغِ دلم گشته ولی

حسرتا عـمـرِ مرا فرصتِ دیدار نشد

سرِ سودایِی من حیف به دردِ تو نخورد

دلِ سـودازده ام دورِ سرت  کار نشد

***

نفسم مثلِ غزل های خودم تکراری است 

عشق من حادثه ی بود که تکرار نشد.

     اگُست 2008

 

+ نوشته شده در  2008/9/12ساعت 3 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

 

 

     غرور پارسی

 

ای خـزانـت سبز ای فصل زمستانـت بـهـار

ای بـهـاران از هـوای لاله خیـزت شرمسار

خانه ای بـرپای کردی خشت هایش از گهر

بـا ستـون های طلایی، پـایـه های استـوار

از تـو درس همـت و دلدادگی بـایـد گـرفـت

رســم عـیـاری و رنـدی از تــو دارد روزگار

کام هـای تـشنـه را از می لـبـالب کرده ای

ای می آزادگی  ای چـاره ی رنـج خـمـار

ارزش دنـیا پـرسـتان را به چشمـم  آب بُرد

تـا تـو بخشیدی سمـرقـند و بخارا را به یار

ای شهنشاه غـزل ای رهگشای ِعـاشـقـان

قـلـه های شامـخ شـعـرت خـدای روزگـار

ای نـهـاده سر بـر افـلاک ِ غـرور پـارسی

ای  نـگـهدار سخـن ای تکـیـه گاه مانـدگار

ایـن هـمـه آواره بـودن هـا گـنـاه من نـبـود

می بـرد دل را هـوایـت از کنـاری تـا کنـار 

خاک راهـت دور، دستم خالی و دنـیا تهی

نـه رد معشـوق پـیـدا شـد نـه عـشـق پـایـدار 

این ســرِ ســودایی مـن لایق عشـق تـو نیـست

ای خوشا آن سر که در عشقت برندش پای دار...

                    ۲۰۰۷

 

 

+ نوشته شده در  2008/9/3ساعت 10 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

-------------