تبليغاتX
حــــریــــم عـــشـــق -

حــــریــــم عـــشـــق

همقدِ عـشـق کسی واژه ی آزاده نزاد ــــــــ در دلت حرفی از این دست اگر هست بگو!

 

 

     غرور پارسی

 

ای خـزانـت سبز ای فصل زمستانـت بـهـار

ای بـهـاران از هـوای لاله خیـزت شرمسار

خانه ای بـرپای کردی خشت هایش از گهر

بـا ستـون های طلایی، پـایـه های استـوار

از تـو درس همـت و دلدادگی بـایـد گـرفـت

رســم عـیـاری و رنـدی از تــو دارد روزگار

کام هـای تـشنـه را از می لـبـالب کرده ای

ای می آزادگی  ای چـاره ی رنـج خـمـار

ارزش دنـیا پـرسـتان را به چشمـم  آب بُرد

تـا تـو بخشیدی سمـرقـند و بخارا را به یار

ای شهنشاه غـزل ای رهگشای ِعـاشـقـان

قـلـه های شامـخ شـعـرت خـدای روزگـار

ای نـهـاده سر بـر افـلاک ِ غـرور پـارسی

ای  نـگـهدار سخـن ای تکـیـه گاه مانـدگار

ایـن هـمـه آواره بـودن هـا گـنـاه من نـبـود

می بـرد دل را هـوایـت از کنـاری تـا کنـار 

خاک راهـت دور، دستم خالی و دنـیا تهی

نـه رد معشـوق پـیـدا شـد نـه عـشـق پـایـدار 

این ســرِ ســودایی مـن لایق عشـق تـو نیـست

ای خوشا آن سر که در عشقت برندش پای دار...

                    ۲۰۰۷

 

 

+ نوشته شده در  2008/9/3ساعت 10 بعد از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

-------------