تبليغاتX
حــــریــــم عـــشـــق -

حــــریــــم عـــشـــق

همقدِ عـشـق کسی واژه ی آزاده نزاد ــــــــ در دلت حرفی از این دست اگر هست بگو!

 

 

باز هنگامه به پاگشته که شب می پاید

جغد میخواند وخفاش از آن خوشنود است

باد گستاختر از پیش به رقص آمده است ... 

از غزل  اعدام قناری 

 

           فـاجـعـه                             

 

یار بیا قیام کن!  لشـکرِ شبروان رسـد

تو به هوای عاشقی، او به هوای جان رسد

تیغِ دو سر به دست او، حیله به خیز و جست او

فتنه به چشمِ مستِ او، حادثه بی گمان رسد

شانه به کاکلت نزن! وقتِ به سر دویدن است

باد شکست می وزد، ناله به آسمان رسد

فاجعه تا کجا رسد  تا تـو به پـا شـوی مگر؟

مرگ به زندگی اگر بر من و تو چنان رسد

بـوی وفـا نمی دهـد پیکر عشق و عاشقی

قند اگر دهی به من،  تلخ به کام جان رسد

تن به خطر نمی دهی، معجزه رخ دهـد مـگر؟

یا که نظاره می کنی، کار به استخوان رسد

     ***

می رسد آنگهی مگر دلبرِ بی خیالِ ما:

برسرِخاک عاشقان پرچمِ کرکسان رسد؟

            

 

 

+ نوشته شده در  2008/10/18ساعت 10 قبل از ظهر  توسط راحـلـه یـار  | 

-------------