نــوروز تان شـاد و سـال نـو تـان مـبـارک!
الـهـه ی شـبِ نـوروز
عـواطفی که به خونم بـهـار جاری کرد
نـگاهِ سـردِ مـرا گــرمِ اشکـبـاری گرد
درختِ تشنه ی بی برگ وبار شعرِِ مرا
به آبِ چـشمـه ی چـشمانـم آبیاری کرد
بـه آتـشِ نـفـسِ ارغـــوان کـبـابـم کرد
تـمـامِ عـمرِ مرا صرفِ انـتـظـاری کرد
گلـوی من که لبالب شد از نسیمِ بـهـار
دلم به یـادِ تـو افتاد عـذر و زاری کرد
یکی دوساعـتِ دیگر قـریـب مُرده بُدم
غـزل بـه دادِ دلِ من رسـیـد یـاری کرد
غـزل به روی لـبم مثلِ مـوجِ لالـه دمید
درخــتِ مـهر ِ مرا مهـد اسـتـواری کرد
قلم گرفت و یکایک ردیف کرده و زود
غمم به روی غمم ریخت،سرشماری کرد
و مشتِ خاکِ سیه زد به چشمِ غم هایم
به رویِ زخمِ دلم رقصِ نوبهاری کرد
وجـودِ یـخـزده ی سـردِ سردِ سـردِ مرا
به پایِ عـشق پذیرای جان نثاری کرد
الـهـه ی شبِ نــوروز تا سپـیـده دمـان
بـرای بـودنِ مـن با تــو پافشاری کرد
***
هی! عاقبت سرِ سبزم به باد خواهد داد
زبانِ سرخِ که از دوست خواستگاری کرد
بهار ۱۳۸۸
