عـابـر آواره

خونِ داغِ عشق در رگ های من جاریست باز

لب فرو بستن، سکوتِ تلخ، اجباریست باز

چشم هایم از دلِ پاییز بارانی تر است
عابرِ آواره ی شعرم پی زاریست باز

اتفاقی از کنار جنگلی رد می شدم
باد را دیدم که سرگرمِ ستمگاریست باز

چند روزی می شود سودایی سودای ام
در دلِ شب های من غوغایِ بیداریست باز

سرکشی دارد زبانِ شعرِ بی پروای من
دست های بسته ام دستانِ دلداریست باز

بر سرم بارانِ پاییزی قیامت می کند
ابر عاشق پیشه در حالِ غزلباریست باز

راحله یار


          اکتوبر ۲۰۰۹

 

خوانندگان گرانقدر!

خیلی وقت است این آدرس ایمل من بسته شده است:  rahelayar@yahoo.de