نـوروز و سـال نـو مـبـارک![]()
بـهـار آمد و با قلب من مـدارا کرد
حضور حـادثه ی عـشـق را مهیا کرد
نهفته بود دلم در غبار دلتنگی
بهار گشت و مرا در غبار پیدا کرد
به دسـتِ مـوج نـوازشـگـرِ ملایم خود
یکی یکی گـره از موی بسته ام وا کرد
دو دسته خرمنِ خاکستری موی مرا
شبیه ی پرچمِ نـوروز زیر و بالا کرد
به قصد تازه شدن لبِ نهاد بر لب من
زبانِ گنگِ مرا واگشود وگویا کرد
حقیقت این که سر از راز در نیاوردم
چـرا بـهـارمرا این قدر دلاسـا کرد؟
دراین زمانه که جُز وحشت کویری نیست
چگونه چشم مرا با شکوفهِ دریا کرد؟
الهه ی شبِ نـوروز با پیاله ی عشق
به کامِ تـلـخِ دلـم زهر را گـوارا کـرد
***
دلت ولی چقدر غرقِ بی خیالی هاست!
دلِ صبور مرا صاف و ساده سودا کرد
بهار 1389
+ نوشته شده در سوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۴ ق.ظ توسط راحله یار
|